تبلیغات
٭★...Rõmãn Sãrã...٭★

٭★...Rõmãn Sãrã...٭★

اینجا رمان مینویسم .... هم تلخ هم شیرین ... امیدوارم خوشتون بیاد

پست ثابت



اینجا پست ثابته و اینا هم قوانینه ..... 
62.gif_ داستانامو تا آخرش بخونید 


63.gifــ نظر یادت نره 


64.gifــ کپی با ذکر منبع هم ممنوع 


65.gifـــ خوشحال میشم راجب وبلاگم نظر بدین و اشکالاتمو بگید 


66.gif ــ خوشحال و خندون وارد وبلاگم بشید 



همین دیگه برید خوش باشید 104.gif











[ سه شنبه 31 فروردین 1395 ] [ 02:28 ب.ظ ] [ ⚫⚪⭐yekta⭐⚪⚫ ] [ نظراتــ پست ثـــ♥ــابت() ]

♥تولدت مبارک رانیا جونم♥

خب سلام بر عشقولیای من چطورید ؟؟؟؟؟ دیروز تولد رانیا جونم بود 
من دارم براش جشن تولد میگیرم رانیا جونم خیلی دوستت دارم امیدوارم همیشه موفق باشی
و به همه ی آرزو هات برسی 
مهدیه :رکا بیا اینجا کمک کن بادکنک هارو بچسبونیم انقدر در در نکن دختر
من : وایسا یه حرف دیگه دارم بزنم الان میام .... و اینکه نمره هات همیشه بیست باشه 
مهدیه : آنیسا بیا برو این رکا ( رکا = من) رو بیار اینجا کمک کنه حالا واسه ما رفته بالا منبر 
من : آآآآآآآِ بابا یواش تر 
آنیسا : بیا اینجا ببینم ... کمک کن این بادکنتک هارو باد کنیم بدو 
من : عاغا این همه کار چرا من باید بادکنک هارو باد کنم ؟
آنیسا : کار کن انقدر قر نزن الان رانیا میاد نوز هیچ کار رو انجام ندادیم 
شروع کردم به باد کردن بادکنک ها .... حالا مگه مهمه همش باد شه ؟ یکم باد میکنم یه گگره هم میزنم
میندازم اون ور دیگه هان ؟ کسی که نمیفهمه 
من بلند داد زدم : شو کودوم گوری تشریف داری ؟ 
شو از پشت سرم گفت : احمق چرا داد میزنی ؟ 
من برگشتمو با نیشخند گفتم : عع تو اینجایی ؟
شو : چ توقع داشتی کجا باشم 
من : چرا اون بالایی ؟ 
شو : کوری نمیبینی دارم بادکنک میچسبونم ؟ 
من : بیا پایین ببینم برو کیک رو بگیر فکر کنم آماده شده باشه 
شو : به آیاتو بگو من دارم بادکنک میچسبونم 
من : احمق جون تولد نامزد جنابالیه ها 
شو : خب چیکار کنم ؟ از صبح هعی دارید میگی تولد نامزد توعه خب کوری نمیبینی کار دارم ؟
آنیسا : بسه دیگه بادکنک هاتو باد کن 
یکتا یدونه از بادکنک هارو برداشت و گفت : این چیه ؟ 
من : خودت که داری میبینی بادکنکه ... 
یکتا : میگم که توش تف کردی بعد گرش زدی ؟ این چیه آخه 
من : ای بابا انقدر گیر نده دیگه خوبه 
یکتا یدونه زد تو سرم و گفت : درست باد کن تا نزدم لهت کنم 
من : گیر نده خوبه 
یکتا بلند داد زد : مهدیه با نگاه کن این گند زد تو بادکنک ها ...
مهدیه اومد طرفم و گفت : چیه چی میگید ؟
یکتا : ببین بادکنک رو انگار توش تف کرده بعد گره زده 
مهدیه با چشمای اندازه نلبکی داشت به بادکنک نگا میکرد که یهو به حرف در اومد : این چیه ؟
من : بادکنک 
مهدیه : رکاا زندت نمیذاااااارم وایسا ببینم 
سریع از جام بلند شدم از رو مبل پریدم من بدو مهدیه بودم رفتم سمت در تا اومدم برم بیرون یکی خورد 
بهم و از شانس گند ما افتادیم روی زمین و تمام لباسمون به گند کشیده شد 
لایتو : ای تو روووووحت رکا نگا کن همه ی شربت هاروو ریختی تو جلوتو نمیبینی احمق ؟ 
من : تقصیر من نبود که این مهدیه شروع کرد . 
مهدیه : رکا زر نزن میزنم لهت میکنماا 
لایتو : الان من چ خاکی بریزم پس کلم هان ؟ ریجی بیاد اینارو ببینه خفم میکنه 
من : برو بابا لباس نازنین منو خراب کردی
لایتو : رکا الان حقته بزنم لهت کنم ؟ 
آیاتو : نه بهتره بری شربت بخری تا ریجی نیمده کچلت کنه 
لایتو : آره بعدا میام به خدمتت میرسم برم شربت بیارم .... اه الان باید دوباره سه ساعت راه برم 
یهو صدای افتادن یه چیزی به طرز فجیح همه برگشتن اون سمت .... هعی وای من 
شو با کله از روی صندلی افتاد پایین ... من شروع کردم خندیددن 
شو همینجوری که داشت سعی میکرد بلند شه گفت : ای حنااق نخند الااغ 
خندم بیشتر شد و گفتم : واای دست پا چلفتی 
شو : آیاتو دهن اون رکا رو ببند تا خودم نیومده توش رو گِل بگیرم 
آیاتو : رکا واقعا افتادن رو زمین خنده داره ؟ که اینطوری قهقهه میزنی ؟ 
من : آخه ندیدی که این خرس گنده با این هیکلش چجوری خورد رو زمین و دوباره شروع کردم 
به خندیدن 
یهو در باز شد و ریجی اوم تو 
مهدیه : یا خدا آقای همیشه طلبکار هم اومد 
ریجی : این مسخره بازیا چیه ؟؟ دارید چ غلطی میکنی ؟ 
من : داریم کار میکنیم 
ریجی : کی این مسخره بازی رو شروع کرد ؟ 
همه دستشون رو گرفتن سمت من . 
من : منن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آقا بسه انقدر منو خیت نکنید جلو این .. 
رنا : رکا خفه  عین آدم نمیتونه کار کنه همش باید گند بزنه 
من : رنا جان شات آپ پلیز عزیزم 
ریجی: رکا بتمرگ اینجا و شربت هایی که ریخیتی رو میسابی تا از رو فرش پاک که دوست ندارم 
حتا یه نقطه هم از اثر شربت باشه روی فرش
تا اینو گفت شو شروع کرد خندیدن 
ریجی : حنااق نخند ببینم تو هم همین الان میری بیرون روی در ورودی رو تمیز میکنی ... 
شو خندشو خورد و گفت : ولی آخه 
ریجی : ولی آ[ه هم نداریم بدو ببینم ... بقییه هم به کارشون برسن 
رنا یه دستمال با یه سطل آب و کف آورد گذاشت جلوم و گفت : بدو تمیز کن عزیزم بدوو 
من : رنا فقط بذار دستم بهت برسه خودم خفت میکنم 
رنا : فعلا بشین کارتو بکن آقا ریجی بیاد ببینه عصبانی میشه ها 
با حرص همه ی آب و کف رو روی زمین خالی کردم و داشتم با دسمال میسابیدم که یهو کاناتو اومدتو
و گفت : رانیا اوومد ... رانیا اومد 
همه هرچ وسایل بود رو برداشتن انداختن یه جایی و لباساشون رو مرتب کردن منم سریع از جلوی 
در بلند شدم و شموهامو صافه کردم همه اومدن بغل در و چراغ هارو خاموش کردن یهو در وا شد و
رانیا اومد تو تا اومد تو در بسته شد همه جا تاریک شد 
رانیا : بچه ها ؟ الوو کسی نیست ؟ 
یهو یکی حکم خورد روی زمین 
چراغارو روشن کردیم که یدیم بله رانیا افتاده روی زمین ... دقیقا همون جایی که من داشتم تمیز میکردم
هعی وای من خب چیه ؟ همه آب رو خالی کردم میخواستم بشورم دیگه رانیا افتاده بود روی زمین 
اون سطله که توش آب بود هم توی پاش بود 
من شروع کردم خوندن : تولددددت مبااااارک .. تولدت مباااارک 
همه با من شروع کردن ... : تولدت مبااارک تولدت مبااارک 
رانیا از روی زمین بلند شد و گفت : و اقعا ممنونم بچه ها راضی نبودم به زحمتتون 
من : خب رانی بیا برو بالا لباساتو عوض کن بیا پایین عکس بگیریم و شیرینی بخوریم 
رانیا : اولا رانی عمته دوما باشه 
تا رفت بالا ریجی گفت : رکاا تا دو روز تو باید دستشویی رو بشوری 
من : ریجی خواشا شات آپ شو عزیزم حوصله فک زدن با تو رو ندارم دیگه 
بعد به سمت اتاقم حرکت کردم و رفتم لباسمو عوض کنم . گند خورده شده بود توش 
یه پیررهن صورتی پوشیدم موهامم ه لخت بود دیگه یه گل صورتی هم زدم آرایش هم داشتم 
کفشامم عوض کردم یه کفش صورتی پوشیدم توی آیینه به خودم بوس دادم و اومدم بیرون تا از اتاقم اومدم
بیرون رانیا هم اومد بیرون این جوری شده بود ... 

من : بابا خوشتیپ بابا خوشگل چه کرده با خودش 
رانیا لبخند زد و گفت : تو هم خوشگل شدی عزیزم 
من : بریم پایین 
دوتایی دست تو دست هم رفتیم پایین همه دست زدم 
یهو در وا شد و لایتو اومد تو 
رنا : خب دیگه کیک و شربت هم رسید 
رانیا لبخند ز و گفت : سلام لایتو 
لایتو : سلاام رانی خله تولدت مباارک 
رانیا : نگاه کن نمیذارن ما یه روز خوب حرف بزنیم ها 
رنا : خب بچه ها بیاید اینجا بشینید عکس بگیریم . 
همه اومدن نشستن 
رنا : رکا پاشو عکس بگیر 
من : من پاشم بگو آنیسا پاشه 
رنا : انقدر جر و بحث نکن پاشو 
من : خب منم میخوام تو عکس باشم 
رنا : میگم ببند دهنتو پاشو 
از جام بلند شدم و  دوربین رو گرفتم تو دستم 

آیاتو : خب بهتره کیک رو بوریم نظرتون چیه ؟ 
لایتو : آخ جون من موافقم 
لایتو بلند شد اومد طرف کیک و خواست ازش ببره که آیاتو محکم زد به پشتش ... و همون اتفاقی کهنباید میوفتاد افتاد 
با کله رفت تو کیک به اون گندگی عمارت به اون بزرگی شده بود سکوت هیچ صدایی نمیومد جز صدای پرندده ها 
کیک 4 طبقه به اون خوشگلی گند خوره بود توش 
ریجی : خفت میکنمممممممم آیاتووو 
من : دست به آیاتو بزنی خفت میکنم . 
ریجی : بتمرگ بابا 
دستمو کردم توی کیک و در آوردم و پرت کردم سمت ریجی که خورد توو عینکش 
ریجی با دستمال عینکشو پاک کرد و گفت : جواب این بی ادبیتو میبینی 
من اداشو در آوردمو  گفتم : بشین سرجات بابا 
ریجی از جاش بلند شد و  منم بی توجه بهش مشغول حرف زدن با انیسا شدم که یهو یهه چیزی ریخته شد روم سریع از جام 
بلند شدم و به جلو نگاه کردم دیدم ریجی با یه لیوان شربت جلوم وایساده و داره چشمک میزنه 
منم ظرف بزرگ شربت پرتغال رو برداشتم ریختم روش 
رنا اومد بغلم کیک پرت کرد سمت ایاتو اونم همینطور ...
خلاصه کنم تولد شد میدون جنگ 
همه مشغول پرت کردن شیرینی ها و کیک سمت اون یکی بودن که یهو رانیا داد زد : بس کنید این مسخره بازی رو 
همه برگشتن سمتش ... اینم روس صورتش و موهاش کیک و شیرین بود روی لباسش هم اب ریخته بود 
من : ببخشید 
رانیا : اعصابمو خورد کرددین دیگه 
رنا : این رکا شروع کرد 
رانیا : تمومممش کنید نمیخوام چیزی بشنوم ...
کاناتو : بچه ها بیاید کادو هارو باز کنیم ....
همه با هم : آره 
نشستیم و کادو هارو باز کردیم .... خب و اما کادوی من برید ادامه .....


♥برای دیدن کادوی من کلیک کن ♥

[ پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 ] [ 07:43 ق.ظ ] [ ⚫⚪⭐yekta⭐⚪⚫ ] [ نظراتـــ♥ـــــ تـــ♥ــــــولد() ]

♥... عشق و یک تجربه...♥6

ســـــــــــــــ♥ــــــــــــــــلوم بر اهــــ♥ــل وبــــ
چطورید عشقولیام ؟؟؟؟؟ من که عالیم 
اینم قسمت بعدی رمااان عاغا نظر یادتون نره ها 60 تا نظر بدین قسمت بعدی رو بذارم 
این شرط من نیست مهسا گفت باید 60 تاا نظر بدین هاا ( مهسا = راضیه)

aalx_30705519923114279835.png

ادامـ♥ــ داســ♥ــتــان

[ پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 ] [ 07:06 ق.ظ ] [ ⚫⚪⭐yekta⭐⚪⚫ ] [ داستانمـ چطور بود ؟() ]

♥... عشق و یک تجربه...♥5

اینم از قسمتـــــــــــــــــــ بعدی دوستای عزیزممم

حتــــــــــ♥ــــــــــما بخونید و نظر بدین 

aalx_30705519923114279835.png

ادامـ♥ــ داســ♥ــتــان

[ جمعه 10 اردیبهشت 1395 ] [ 05:35 ب.ظ ] [ ⚫⚪⭐yekta⭐⚪⚫ ] [ داستانمـ چطور بود ؟() ]

نتایج تست

خب سلاام دوستای گلمم 
نتایج تست هارو آوردم ... 
و البته یه چیزی میخواستم بگم ... اینکه بعضی ها چند بار توی این تست شرکت کردن 
حالا برای اونا هم سورپرایز دارم ..... 
اینم از جاییزه ها ......
نفر اول = سارا جونم ( با 100 امتیاز )                                                                                                                                                                                     
نفر دوم = しѺ√乇 = ๏̯̃๏ 刀ムんノÐ ๏̯̃๏ ( با 100 امتیاز )

نفر سوم = مهدیه جان ( با 100 امتیاز )

نفر چهارم = شینا( با 100 امتیاز )

نفر پنجم = مهسا جان( با 100 امتیاز )

نفر ششم=رها( با 100 امتیاز )

نفر هفتم= آنیسا تزوکا ( با 88 امتیاز )

نفر هشتم=حسین ( با 88 امتیاز )

نفر نهم = فاطی ( با 75 امتیاز )

نفر دهم = سمیرا( با 75 امتیاز )

نفر یازدهم= :/ ( با 63 امتیاز )

نفر دوازدهم=سایو فوجی ( با 50 امتیاز )

نفر سیزدهم = زهرا ( با 50 امتیاز )






♥برای دیدن جاییزه ها کلیک کن ♥

[ جمعه 10 اردیبهشت 1395 ] [ 10:32 ق.ظ ] [ ⚫⚪⭐yekta⭐⚪⚫ ] [ جاییزه دارم () ]

♥... عشق و یک تجربه...♥4

خب سلااام اینم از قسمت بعدی 
ببخشید فقط با تاخیر گذاشتم 
نتظر نظراتتون هستم عزیزای من 
فعلا بااای عشقولیاام 
aalx_30705519923114279835.png

ادامـ♥ــ داســ♥ــتــان

[ پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 ] [ 09:38 ق.ظ ] [ ⚫⚪⭐yekta⭐⚪⚫ ] [ داستانمـ چطور بود ؟() ]

تست

خب اینم یه تست ... درباره ی من 
هرکی منو میشناسه یا فکر میکنه امتیاز خوبی میگیره روی این آدرس کلیک کنه...
همتون شرکت کنید دوستای عزیزم ممنون میشم 



امتیاز هرکی بیشتر شد براش یه سورپرایز دارمم


[ دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 ] [ 02:33 ب.ظ ] [ ⚫⚪⭐yekta⭐⚪⚫ ] [ تست چطور بود ؟ () ]

♥... عشق و یک تجربه ...♥3

اینم قسمت بعــــــــــــــــــ♥ـــــــــدی 

نظر یادتون نـــــــ♥ــــــــــره 

عشقولـــــــــــــ♥♥ــــــــــــــیـــام

aalx_30705519923114279835.png

ادامـ♥ــ داســ♥ــتــان

[ شنبه 4 اردیبهشت 1395 ] [ 08:30 ب.ظ ] [ ⚫⚪⭐yekta⭐⚪⚫ ] [ داستانمـ چطور بود ؟() ]

ღ... عشق و یک تجربه ... ღ 2

خب سلااااااااااام عزیزاای من خوبید ؟؟؟؟؟ 

اینم قسمت بعدی رمان 

بخونید نظرتونم بگید ...

aalx_30705519923114279835.png

ادامـ♥ــ داســ♥ــتــان

[ جمعه 3 اردیبهشت 1395 ] [ 10:33 ق.ظ ] [ ⚫⚪⭐yekta⭐⚪⚫ ] [ داستانمـ چطور بود ؟() ]

♥... عشق و یک تجربه ...♥

سلااااااااااااام سلااام خوبید ؟؟؟؟
من که عالیم 
خب اینم از یه رمان جدید امیدوارم که خوشتون بیاد عزیزای من .... 
فعلا بااای تا قسمت بعدی 
aalx_30705519923114279835.png




ادامـ♥ــ داســ♥ــتــان

[ پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 ] [ 01:04 ب.ظ ] [ ⚫⚪⭐yekta⭐⚪⚫ ] [ داستانمـ چطور بود ؟() ]

قسمت آخر زندگی رویایی

خب اینم قسمت بعدی که آخرین قسمته 
امروز دوتا پست گذاشتم برید حال کنید ( پست پایین رو هم بخونید )
از دو روز دیگه یه رمان دیگه شروع میکنم نوشتن 
0330_43953825b2f120f0dccd809667abaf18.jpg

ادامـ♥ــ داســ♥ــتــان

[ دوشنبه 30 فروردین 1395 ] [ 02:28 ب.ظ ] [ ⚫⚪⭐yekta⭐⚪⚫ ] [ نظرات داستان() ]

فصل دوم و قسمت هفتم زندگی رویایی

خب سلاااااااام عشقولیااام 
امتحام تموم شد یوهوو 
خخب اینم قسمت 8 یه قسمت دیگه تموم میشه .... 
دوستون دارم فعلا باااای 

0330_43953825b2f120f0dccd809667abaf18.jpg

ادامـ♥ــ داســ♥ــتــان

[ دوشنبه 30 فروردین 1395 ] [ 02:25 ب.ظ ] [ ⚫⚪⭐yekta⭐⚪⚫ ] [ نظرات داستان() ]

فصل 2 و قسمت ششم زندگی رویایی

سلوووووم خوشگلای من خخخ 
خب اینم قسمت بعد 
مرسی که 25 تا نظر دادین تا کامل شه زودی بذارم 
بازم از همه اونایی که نظردادن ممنونم ... دوستتون دارم خیلی زیاد 
فعلا باااای ....
0330_43953825b2f120f0dccd809667abaf18.jpg

ادامـ♥ــ داســ♥ــتــان

[ چهارشنبه 18 فروردین 1395 ] [ 07:37 ب.ظ ] [ ⚫⚪⭐yekta⭐⚪⚫ ] [ نظرات داستان() ]

فصل دوم از قسمت پنجم زندگی رویایی

خب سلام سلااام 
تورو خدا ببخشید اگه دیر شد 
من نت نداشتم 
یعنی داشتم ولی موقت نداشتم بیام 
از هفته بعد امتحانام شروع میشه و من وقت نمیکنم بیام اینجا برای همین تا فردا 25 تا نظر بدین تا بتونم بقییه قسمت هارو بذارم ممنونم 
راستی از یکتا جونم و سایو فرجی هم خیلی ممنونم که کلی نظر دادن 
دوستون دارم باااای ......

0330_43953825b2f120f0dccd809667abaf18.jpg


ادامـ♥ــ داســ♥ــتــان

[ سه شنبه 17 فروردین 1395 ] [ 03:13 ب.ظ ] [ ⚫⚪⭐yekta⭐⚪⚫ ] [ نظرات داستان() ]

فصل دوم از قسمت چهارم زندگی رویایی

خب سلام سلااام 
اینم از قسمت بعدی 
و از یکتا جونم و سایو فوجی جونم ممنونم که نظر دادن تا 25 تا کامل شه 
بعدا جبران میکنم مرسی 
فعلا بااااای 
0330_43953825b2f120f0dccd809667abaf18.jpg

ادامـ♥ــ داســ♥ــتــان

[ یکشنبه 15 فروردین 1395 ] [ 01:25 ب.ظ ] [ ⚫⚪⭐yekta⭐⚪⚫ ] [ نظرات داستان() ]

.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]